آرشیو نویسنده : عارف

  • ارسال مطلب

    ارسال مطلب

    دوستان برای انتشار شعرتان در وب سایت هفت بیت شعر خود را در این پست به صورت نظر قرار دهید تا بعد از تایید از طرف تیم هفت بیت منتشر گردد

    ادامه مطلب ...
  • بعد تو با سختی بسیار نفس می کشم

    بعد تو با سختی بسیار نفس می کشم

    بعد تو با سختی بسیار نفس می کشم
    پنجره ام در تن دیوار نفس می کشم

    پیرم و هرچند زمین گیر شدم مثل کوه
    باز ولی با دهن غار نفس می کشم

    از شب و روزم چه بگویم نفسی هست و نیست
    بعد تو انگار نه انگار نفس می کشم

    بوی تو را می دهد این خانه و دلواپسم
    کم شود از عطر تو هر بار نفس می کشم

    زندگی از چشم من افتاده و گاهی به زور
    بین غم و قهوه و سیگار نفس می کشم

    گورکن آن روز که من مردم اگر او رسید
    بیل نزن، دست نگه دار، نفس می کشم

    ‫ بابک سلیم ساسانی‬

    ادامه مطلب ...
  • حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

    حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

    حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
    در دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

    به سَرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
    مجلس سینه زنی در حَرَمی پنهانی ست

    ( مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
    چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست )

    مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
    ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

    هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
    پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

    به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
    که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

    خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
    مثل آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

    رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
    سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

    عشق در باور من آبی آرامش نیست
    خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

    وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
    مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

    کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
    تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

    سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
    مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

    دوباره ای …هنگامه ی پاییز

    بتول مبشری

    ادامه مطلب ...
  • دل به تو دادم که به خونش کشی

    دل به تو دادم که به خونش کشی

    دل به تو دادم که به خونش کشی
    دق بدهی تا به جنونش کشی ؟

    دل به تو دادم که فریبش دهی
    کوهی از اندوه نصیبش دهی ؟

    دل به تو دادم که حرامش کنی ؟
    آهوی در بند به دامش کنی ؟

    دل به تو دادم که بسوزانی اش
    جامه ای از درد بپوشانی اش ؟

    دل به تو دادم که هوایی کنی
    بال و پرش چیده و راهی کنی ؟

    دل به تو دادم که خرابش کنی
    تشنه به آغوش سرابش کنی ؟

    دل به تو دادم که زمین اش زنی
    خرمن آتش به یقین اش زنی ؟

    دل به تو دادم که تمامش کنی
    خون جگر در می و جام اش کنی ؟

    دل به تو دادم که چنین باختم
    شعله ی سوزان به خود انداختم

    پس بده این خون شده ی خسته را
    این صدف خالی و بشکسته را

    ( نیست دگر در صدفش دانه ای)
    ( سنگ شده در کف دیوانه ای )

    بتول مبشری

    ادامه مطلب ...
  • فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
    شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم

    قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
    ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم

    توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
    در به در می زنم انگشت به هر در که منم

    خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
    سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم

    هی ورق می زنی و پلک…کجا می گردی؟
    آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم

    فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
    کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم

    می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
    بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم

    حسین آهنی

    ادامه مطلب ...
  • توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده

    توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده

    توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
    دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

    قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
    مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده

    چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
    “دوستت دارم” ِ تلخ تو معما مانده

    چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
    تکه هایی است که از روح تو این جا مانده

    بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
    زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده

    از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
    از من اما جسد یک زن تنها مانده

    مهسا تیموری

    ادامه مطلب ...