آرش شفاعی

ترانه گفت: برقصم به روی لب هایت؟

ترانه گفت: برقصم به روی لب هایت؟
ستاره گفت:بتابم بر اوج شب هایت؟

بهار گفت:بیایم به ابر امر کنم
زلال لطف بپاشد به سوز تب هایت؟

اجازه هست بمیریم اگر دل تو گرفت؟
و نقل شعر بپاشیم بر طرب هایت؟

چه رعد و برق بهارانه ای پس از باران
دل رحیم تو و آن به آن غضب هایت

چه وقت می رسد آن خوش حساب امر کند
بیا و بازبگیر از لبم طلب هایت

به شعر من نظر اندازد و بفرماید
پسند آمده در خاطرم ادب هایت

عجیب نیست اگر سحر می کنی با شعر
منم دلیل نجیب همه عجب هایت

آرش شفاعی

پست کامل
پاییز پدر سالار

دانلود کتاب صوتی پاییز پدر سالار

پائیز پدرسالار
گابریل گارسیا مارکز

رمان “پاییز پدر سالار” نوشته گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۷۵ منتشر شده است . این رمان ؛ ژنرال پیری را به تصویر می کشد که پنج هزار بچه نامشروع از او به دنیا آمده ؛ در تنهایی و بی کسی و در کاخی فرسوده که در کثافت و فضله و تپاله حیوانات در آمیخته زندگی می کند و هنوز هم با همان رویه ظلم و زور و ستم و جنایت بر کشوری کوچک فرمانروایی می کند.او همچنان جبار و سفاک و شکاک و هذیان گوست و برای سفاکی و جنایات و انحراف های خاص خود آدمی مبتکر و مبدع نیزهست . در میهمانی ها و مراسم کسی حتی جرات نفس کشیدن در حضورش را نیز ندارد . علاوه برمردم و اطرافیان حتی بستگان درجه اولش نیز از ظلم و جنایت او بی نصیب نمانده اند. دیکتاتوری که پدرش معلوم نیست چه کسی است و دیوانه وار عاشق مادرش است و بعد از مرگش او را به طرز مضحک و مسخره ای در بین مردم تا مقام قدیسین بالا می برد و در مشکلات مادرش را به گونه ای صدا می زند که انگار خدا را صدا می زنند.

پست کامل
رمان هیما

دانلود رمان هیما

هیما بختیاری! نوه خان بابا! خان یکی از روستاهای شمال کشور! دختر شاد و سرزنده ایی که باعث شادی همه میشه امام دلی پر غم و حسرت داره. دختری که یه جورایی زندگی دخترای خون بس رو سامان میده و لی خودش زندگیش از همه نا به سامان تره. هیمای قصه ما کلا کارش با خون بسه.
این بار برای برادرش خون بسگرفته میشه و این دختر خانوم سعی میکنه کاری کنه که عروس خون بس توی دل برادرش جا باز کنه. از یه طرف دزدیده شدنش توسط یه نفر که حتی فکرشم نمیکنه باعث میشه یه صفحه از زندگیش ورق بخوره. حالا چی میشه نمیدونم! اما زیاد با آرامش نیست این دزدیده شدن. برای هیمای قصه من خیلی سخته. شکنجه شدن براش غیر قابل تحمله! این دزدیده شدن. یه استاراته که هیما از همه دور بشه و بره شیراز و توی شیراز هم بخاطر باهوش بودنش وارد یه باند خلافکار میشه… پایان خوش

پست کامل
زن قرار دادی

دانلود رمان زن قراردادی

زن قراردادی

نویسنده: مهری رحمانی

بخشی از کتاب:
کتاب را بست داشت فکر میکرد که شب بهترین قسمت روز است نه صدایی نه قانونی نه منعی همه چیز در اختیار خودش بود. روی زمین دراز کشید بدنش را کش و قوس داد. ماه از پنجره به رویاهایش ریخت. تلفن زنگ زد
وقتی حرفهام تموم شد با لحنی که رنگ موعظه داشت گفت: ما دنبال فوق العاده هستیم در حالیکه فوق العاده ای در کار نیست. نمیدونم چه جوابی دادم ولی خوب میدونم وقتی گوشی رو گذاشت فهمید که به من دروغ گفته چون از تاسف خزیده در صداش بوی یک انتظار سرخورده می اومد. مطمئنم وقتی که این حرفو زد سوز این انتظار توی چشماش سرخ و مرطوب شده بود چون در لحن صداش نه تنها حسرت بلکه بغض کهنه ای پس رفته بود ولی نه اونقدر که من نفهمم. انتظار چیزی چیزی مثل حسی شبیه اتفاقی ساده با طعمی فوق العاده است. …

ژانر: اجتماعی عاشقانه
تعداد صفحات: 130 صفحه

پست کامل
لبه تیغ

دانلود کتاب لبه تیغ

لبه تیغ
ویلیام سامرست موآم
عباس کرمی فر

لبه تیغ / ویلیلم سامرست موآم

این رمان در سال ۱۹۴۴ منتشر شد و پس از انتشار نیز دو اثر سینمایی بر مبنای آن ساخته شد. در توضیح پشت جلد آمده است: «لبهی تیغ داستان جوان شوریدهحالی است سرخورده از جنگ جهانی اول که پشت به بخت خویش میکند و قدم در سلوکی عرفانی میگذارد تا پاسخی برای پرسشهایش پیدا کند. سامرست موام، نویسندهی شهیر بریتانیایی دست خواننده را میگیرد و او را به اروپای دههی سی میبرد، به خیابانهای خیس و بارانخوردهی لندن، به کافههای شلوغ و مهگرفته از دود پاریس و در قالب قصهای دلکش و زیبا، حکایت زندگی قهرمانانش را بازمیگوید.»

✨ در بخشی از داستان میخوانیم:

«روز بعد الیوت تلفن کرد که بیاید دنبالم، ولی من قبول نکردم و خودم بیهیچ مشکلی خانهی خانم ردلی را پیدا کردم. کمی دیر رسیدم، چون کسی قبلش به دیدنم آمده بود. از پلهها که بالا میرفتم، آنقدر سروصدا زیاد بود که پیش خودم گفتم مهمانی بزرگی است. وقتی فهمیدم با خودم فقط دوازده نفر آنجا هستند، حسابی متعجب شدم. خانم بردلی با لباس ساتن سبزی که به تن داشت و گردنبند پهن مرواریدی که به گردن انداخته بود، حسابی در مهمانی میدرخشید. الیوت هم در لباس شب خوشدوختش مانند همیشه جذاب و باوقار بود. وقتی با من دست داد، انگار همهی رایحههای عطرهای عربی یکجا به سمتم هجوم آوردند.»

پست کامل
دروازه قدیمی

دروغش از دروازه تو نمی آید..

در روزگاران قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد!
آدم های زیادی نزد پادشاه آمدند و دروغ های زیادی گفتند و او را خنداندند .

اما پادشاه، دروغ همه ی آنها را رو کرد و گفت دروغ های شما باور کردنی هستند…

تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند تا پادشاه را مجبور کند تا او را داماد خودش کند.
پولی تهیه کرد و سراغ سبد بافی رفت و از او خواست خارج از دروازه ی شهر بنشیند و سبدی ببافد که از دروازه ی شهر بزرگتر باشد و داخل دروازه نشود!
بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید بشنوید و هم باید آن را ببینید.
پادشاه گفت : بگو چه کنم.
گفت با من به دروازه شهر بیائید…
با هم به دروازه رفتند. جوان زیرک گفت ای پادشاه پدر شما پیش از مرگشان به پول احتیاج داشتند و از پدر من وام خواستند و پدر من هم هفت بار این سبد را پر از سکه و طلا کرد و برای پدر شما فرستاد!
اگر حرف مرا باور دارید پس قرض ها را پس بدهید. اگر باور ندارید، مجبورید این دروغ مرا بپذیرید و دخترتان را به عقد من در آورید!!!

پادشاه تسلیم جوان زیرک شد و چاره ای جز این نداشت…
از آن زمان به بعد به هر کس که دروغ بزرگی بگوید، این ضرب المثل را می گویند: دروغش از دروازه تو نمی آید..

پست کامل