آرشیو دسته بندی : آثار گلچین شده

  • کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

    کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

    کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد
    روشنی در کلبه‌ی قلب فراموشم بجنبد

    مانده‌ام رودی تهی، بی‌هیچ جریان زلالی
    کو تنی از آب تا قدری در آغوشم بجنبد

    تک درختی خسته ام،جاری شو بر من چون نسیمی
    بلکه در دست نوازش‌ها سر و گوشم بجنبد

    گیسوانت را بیاور؛ پیش‌تر از بوسه‌ی مرگ
    پیش از آن‌که مار و عقرب بر سر دوشم بجنبد

    شاید آری غفلت من بشکند با بودن تو
    ماهی‌ای مثل تو چون در برکه‌ی هوشم بجنبد

    علی محمد مودب

    ادامه مطلب ...
  • به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
    که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را

    منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب می بیند
    به روی شانه هایش فوج کفترهای چاهی را

    زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی کردند
    به یوسف ها که می آموخت رسم بی گناهی را؟

    سواری خسته ام از کوه پایین آمدم دختر!
    ببند این زخم های کهنه ی مشروطه خواهی را

    تفنگ و اسب را دادم به جای شانه ی نقره
    بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را

    چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی
    شمیم اشک هایم روی کاغذهای کاهی را؟

    سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان
    چه سازد شرمساری را… چه نالد روسیاهی را

    سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
    مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را

    رهاتر از سر زلف بخند امشب پریشانم
    برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را

    #حامد_عسکری

    ادامه مطلب ...
  • عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت
    تردید پا به خلوتِ دنیا نمی گذاشت

    از خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوق دوست
    می شد گذشت… وسوسه اما نمی گذاشت

    اینقدر اگر معطلِ پرسش نمی شدم
    شاید قطارِ عشق مرا جا نمی گذاشت

    دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم
    چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت

    شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
    هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت

    گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود
    ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت

    ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
    در خون مرا به حالِ خودم وا نمی گذاشت

    ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
    ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

    #فاضل_نظری

    ادامه مطلب ...
  • فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
    شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم

    قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
    ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم

    توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
    در به در می زنم انگشت به هر در که منم

    خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
    سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم

    هی ورق می زنی و پلک…کجا می گردی؟
    آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم

    فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
    کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم

    می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
    بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم

    حسین آهنی

    ادامه مطلب ...
  • محمد چرابه

    محمد چرابه

    نفس های کسی افتاده اما لنگرش مانده است
    دلش راکنده دریا قایقی پشت سرش مانده است

    صدای تازه از بادی که می زوزد نمی خیزد
    بنفشی بود جیغ زندگی گوش کرش مانده است

    نخشکیده است کوهی پچ پچ سبزینه هایش را
    صدای خوبی از باران درون باورش مانده است؟

    هزاران درد جا مانده به روی سرزمین من
    که در آشوب ایرانم تب اسکندرش مانده است

    . هوای گرگ و میش این حوالی از توهم بود.
    که ماه مهر بانش رفته اما آذرش مانده است

    در این پایان باز ی که نشسته رو به روی شهر
    فقط از روشنایی ها پلان آخرش مانده است

    محمد چرابه

    ادامه مطلب ...
  • ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺣﯿﺎﻁ ﺁﺏ ﺯﺩﻩ، ﺗﺨﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
    ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺳﻪ، ﭼﻪ ﻋﺼﺮﯼ، ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ! ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﺭﺍ !
    ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺎﺧﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﺷﯿﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻭﻝ ﺁﺑﺎﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
    ﻧﺴﯿﻢ ﻭ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯾﺲ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺑﮑﻨﺪ
    ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻏﺰﻝ ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ـ ﮐﺮﺝ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻮ! ﺁﻗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻂ ﺍﮔﺮ …
    ﻧﻪ ﺧﯿﺮ ﮐﻢ ﻧﮑﻦ ﺁﻗﺎ! ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﮔﻞ ﻧﺮﺍﻗﯽ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ
    ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻠﺘﻬﺐ ﻭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻧﻈﺮ ﻣﺎﺳﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻋﺰﯾﺰ!
    ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ، ﭼﺎﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    حسن صادقی پناه

    ادامه مطلب ...
  • ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است
    شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است

    می روی با بهتر از ما پایکوبی می کنی؛
    خرج و برج روضه و بزم عزایت با من است

    می روی با دیگران می گویی و می خندی و
    داد و قال بیخود و کفر خدایت با من است !

    در زمان ناسزا گفتن مسیر چشم تو …
    با توأم ! یعنی نگاه آشنایت با من است ؟!

    چشم تو گوید : برو! ابروت می گوید : بمان !
    واقعا سر در نمی آرم ! کجایت با من است !

    واقعاً دست خودم هم نیست ! هر جا می روم –
    در زمان خواب هم حتی ! صدایت با من است !

    اصغر عظیمی مهر

    ادامه مطلب ...
  • تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
    دل اهالی این کوچه را تصرف کن

    قدم بزن وسط شهر با صدای بلند
    به عابران پیاده غزل تعارف کن

    و بی‌بهانه تبسم کن و نگاهت را
    شبیه آینه‌ها عاری از تکلف کن

    سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
    و چشم‌های خودت را پر از تأسف کن

    صدای ضبط، اتوبان، هوای بارانی
    به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

    سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
    بهشت را به همین سادگی تصرف کن

    حمیدرضا برقعی

    ادامه مطلب ...