آرشیو دسته بندی : غزل مدرن

  • فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
    شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم

    قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
    ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم

    توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
    در به در می زنم انگشت به هر در که منم

    خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
    سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم

    هی ورق می زنی و پلک…کجا می گردی؟
    آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم

    فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
    کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم

    می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
    بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم

    حسین آهنی

    ادامه مطلب ...
  • محمد چرابه

    محمد چرابه

    نفس های کسی افتاده اما لنگرش مانده است
    دلش راکنده دریا قایقی پشت سرش مانده است

    صدای تازه از بادی که می زوزد نمی خیزد
    بنفشی بود جیغ زندگی گوش کرش مانده است

    نخشکیده است کوهی پچ پچ سبزینه هایش را
    صدای خوبی از باران درون باورش مانده است؟

    هزاران درد جا مانده به روی سرزمین من
    که در آشوب ایرانم تب اسکندرش مانده است

    . هوای گرگ و میش این حوالی از توهم بود.
    که ماه مهر بانش رفته اما آذرش مانده است

    در این پایان باز ی که نشسته رو به روی شهر
    فقط از روشنایی ها پلان آخرش مانده است

    محمد چرابه

    ادامه مطلب ...
  • ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺣﯿﺎﻁ ﺁﺏ ﺯﺩﻩ، ﺗﺨﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
    ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﻮﺳﻪ، ﭼﻪ ﻋﺼﺮﯼ، ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ! ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﺭﺍ !
    ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺎﺧﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﺷﯿﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻭﻝ ﺁﺑﺎﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
    ﻧﺴﯿﻢ ﻭ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯾﺲ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺑﮑﻨﺪ
    ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻏﺰﻝ ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ـ ﮐﺮﺝ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻮ! ﺁﻗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻂ ﺍﮔﺮ …
    ﻧﻪ ﺧﯿﺮ ﮐﻢ ﻧﮑﻦ ﺁﻗﺎ! ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﮔﻞ ﻧﺮﺍﻗﯽ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ
    ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻠﺘﻬﺐ ﻭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻧﻈﺮ ﻣﺎﺳﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻋﺰﯾﺰ!
    ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ، ﭼﺎﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    حسن صادقی پناه

    ادامه مطلب ...
  • ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است
    شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است

    می روی با بهتر از ما پایکوبی می کنی؛
    خرج و برج روضه و بزم عزایت با من است

    می روی با دیگران می گویی و می خندی و
    داد و قال بیخود و کفر خدایت با من است !

    در زمان ناسزا گفتن مسیر چشم تو …
    با توأم ! یعنی نگاه آشنایت با من است ؟!

    چشم تو گوید : برو! ابروت می گوید : بمان !
    واقعا سر در نمی آرم ! کجایت با من است !

    واقعاً دست خودم هم نیست ! هر جا می روم –
    در زمان خواب هم حتی ! صدایت با من است !

    اصغر عظیمی مهر

    ادامه مطلب ...
  • تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
    دل اهالی این کوچه را تصرف کن

    قدم بزن وسط شهر با صدای بلند
    به عابران پیاده غزل تعارف کن

    و بی‌بهانه تبسم کن و نگاهت را
    شبیه آینه‌ها عاری از تکلف کن

    سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
    و چشم‌های خودت را پر از تأسف کن

    صدای ضبط، اتوبان، هوای بارانی
    به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

    سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
    بهشت را به همین سادگی تصرف کن

    حمیدرضا برقعی

    ادامه مطلب ...
  • دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

    دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

    دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!
    دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!

    ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی
    ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند

    حس میکنم وقتی کنارم ایستادی
    چشمان نامحرم ترین ها در کمینند

    لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا
    این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند

    چشمان تو آیات شیطانند و آگاه
    ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند

    دستان تو زیباترین مضمون عشقند
    دستان تو با هر چه زیبایی عجینند

    بانو خدا از من نگاهت را نگیرد
    این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

    مجتبی سپید

    ادامه مطلب ...
  • منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
    هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

    مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
    به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

    قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

    «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
    لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

    کاظم بهمنی

    ادامه مطلب ...
  • گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

    گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

    گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای
    دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای

    به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
    گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

    در “های وهوی” مجلس شادانه دیدمت
    کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

    عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
    نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

    چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
    شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

    از بس برای خاطر تو گل خریده ام
    حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

    عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
    با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

    گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
    تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای

    آرش شفاعی

    ادامه مطلب ...