یک یادگار ساده قدر تار مویت

مهدی فرجی

خواندم دروغ از چشمهای راستگویت
وقتی که برگشتی نیاوردم به رویت

یکروز و یکشب دستِ کم در بسترم ماند
آه از تو حتی باوفاتر بود بویت

در خاطراتت سخت غرقم کرد هر شب
یک یادگار ساده قدر تار مویت

غم، شهریاری ساخت از مردی دهاتی
کاری که حالا کرده با من آرزویت

در آن دل دیوانه آن دیوانگی مُرد
حتی اگر یک روز برگردد به سویت

عیب است عاشق باشی و اشکی نریزی
ای چهره­ ى غمگین من! کو آبرویت

#مهدی_فرجی


عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

حامد عسگری

عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام… یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن… خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گله ای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟ یا تو سرت بر شانه ام؟
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟

#حامد_عسکری


گویا_فیروزکوهی

گویا_فیروزکوهی

در این دنیای بی احساس ، بریدم از خودم حتی
وفا از دوست یا دشمن ، ندیدم از خودم حتی

قفس افتاده می داند ، که از بی مرهمی چونم
– چو تیر از هر کمان افتاد ، رهیدم از خودم حتی

بساط آنهمه آمالِ از عشقِ نهان ، کولی
– نه تنها از تو صحرازاد ، که چیدم از خودم حتی

مگر پابند ِ این زندان ، نگردی وُ ، نگردم ، دست
– کشیدم از تو وُ ، هر کس ، کشیدم از خودم حتی

اگر تاریک ِ اکنونم ، به فردایم چه امیدی..
که چون ، تارک ز دنیا ، نا امیدم ، از خودم حتی

تو سنگ انداز وُ دل جَلد ِدو چشمت ، این چه رویا بود
نه کز بام ِ بلند ِ خواب ، پریدم از خودم حتی

زبان نگشودنم را اعتراف آوردی عشقِ من
سکوت ِ شوکران حسی ، چشیدم از خودم حتی

#گویا_فیروزکوهی


به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

حامد عسکری

به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را

منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب می بیند
به روی شانه هایش فوج کفترهای چاهی را

زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی کردند
به یوسف ها که می آموخت رسم بی گناهی را؟

سواری خسته ام از کوه پایین آمدم دختر!
ببند این زخم های کهنه ی مشروطه خواهی را

تفنگ و اسب را دادم به جای شانه ی نقره
بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را

چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی
شمیم اشک هایم روی کاغذهای کاهی را؟

سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان
چه سازد شرمساری را… چه نالد روسیاهی را

سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را

رهاتر از سر زلف بخند امشب پریشانم
برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را

#حامد_عسکری


عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

فاضل نظری

عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوتِ دنیا نمی گذاشت

از خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوق دوست
می شد گذشت… وسوسه اما نمی گذاشت

اینقدر اگر معطلِ پرسش نمی شدم
شاید قطارِ عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت

گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حالِ خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

#فاضل_نظری


IMG_200328568203383

با سلام و وقت به خیر

اکنون که شما هنر دوست عزیز در حال مطالعه اثری ادبی در هفت بیت هستید ما نیز بر خود میبالیم

چراکه تمام تلاش تیم هفت بیت بر آن است که وبسایتی درخور شما بزرگان را اداره کنند

لطفا جهت ارسال آثار شعر خود را در یکی از پست های وبسایت هفت بیت به صورت نظر درج کنید تا تیم هفت بیت بعد از مطالعه اثر اقدام به نشر نماید

با سپاس عارف قهرمانزاده