• کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

    کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

    کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد روشنی در کلبه‌ی قلب فراموشم بجنبد مانده‌ام رودی تهی، بی‌هیچ جریان ...
  • به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را منم آن ارگ ویرانی که هر ...
  • عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوتِ دنیا نمی گذاشت از خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوق ...
  • فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم قلب تو قله ی قاف است و زمرد ...
  • محمد چرابه

    محمد چرابه

    نفس های کسی افتاده اما لنگرش مانده است دلش راکنده دریا قایقی پشت سرش مانده است صدای تازه از بادی که ...
  • ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺣﯿﺎﻁ ﺁﺏ ﺯﺩﻩ، ﺗﺨﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ...
  • آتشت سرد است و یخبندان تنم

    آتشت سرد است و یخبندان تنم

                آتشت سرد است و یخبندان تنم دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم سر کشم؛ افسار می‌خواهم چه‌کار؟ خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم دامنم را نذر بستر کرده‌ام سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست سنگ را با چنگ یا دندان، تنم سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام سال‌ها […]

    ادامه مطلب ...
  • وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد

    وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد

              وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد قضا کـــنار می‌آمــد قدر اجــازه نداد پرنده خواست اجاره نشین شود تا شوق عیال وار بماند ســــــفر اجازه نداد به قلهء تو دوگز راه داشت کوه نورد رسید بهمن از آن بیشتر اجازه نداد تو ماه بودی و او حوض شب نشین حیاط […]

    ادامه مطلب ...
  • گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

    گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

              شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟ […]

    ادامه مطلب ...
  • خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است

    خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است

            خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است همین یقین فروخفته در گمان شعر است همین که اشک مرا و تو را درآورده است همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است همین که می رود از دست شهر، دست به دست همین شقایق بی نام و بی نشان شعر […]

    ادامه مطلب ...
  • حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

    حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

        حال من خوب است اما با تو بهتر می شود(مهدی فرجی) حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌ آخ‌… تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌ با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌ در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌ آسمان وقتی […]

    ادامه مطلب ...
  • نه فرشته نيستم باور بكن من نيز انسانم

    نه فرشته نيستم باور بكن من نيز انسانم

    نه فرشته نيستم باور بكن من نيز انسانم حق بده گاهي تو را اين روزها از خود برنجانم حق بده گاهي دلت را بشكنم اين روزها حتي قهر باشم چند روزي چشم هايت را بگريانم تو بپرسي دوستم داري كمي بانوي شب هايم؟ من بگويم بي خيال اصلا جوابش را نمي دانم هي بگويم خواب […]

    ادامه مطلب ...
  • چیزی شبیه اسم قشنگِ مرگ، پُر كرده است كلّ جهانش را

    چیزی شبیه اسم قشنگِ مرگ، پُر كرده است كلّ جهانش را

        چیزی شبیه اسم قشنگِ مرگ، پُر كرده است كلّ جهانش را این مرد را تكان بده هی لطفاً، كابوس تو بریده امانش را عمری میان ماندن و هی رفتن… شك كرده است مورچه ی كوچك در دست چپ گرفته تو را محكم در دست دیگرش چمدانش را! قندیل های قرمز افكارش از غارهای […]

    ادامه مطلب ...
  •       من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده ام هیچ یادم نیست چشمم را کجا گم کرده ام سایه ای بی نام هستم پایمال جاده ها سالیانی می شود که راه را گم کرده ام قلعه ای هستم که دیگر ساکنانش رفته اند لای آجر ها صدایی آشنا گم کرده ام صبح […]

    ادامه مطلب ...