• به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

    به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را منم آن ارگ ویرانی که هر ...
  • عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت

    عقل پشتِ حرفِ دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوتِ دنیا نمی گذاشت از خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوق ...
  • فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم قلب تو قله ی قاف است و زمرد ...
  • محمد چرابه

    محمد چرابه

    نفس های کسی افتاده اما لنگرش مانده است دلش راکنده دریا قایقی پشت سرش مانده است صدای تازه از بادی که ...
  • ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺣﯿﺎﻁ ﺁﺏ ﺯﺩﻩ، ﺗﺨﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ...
  • ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است می روی با بهتر از ما ...
  • گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

    گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

    گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند
    روی نقشه، همه ی فاصله ها کوتاه اند!

    فاصله بین من و شهر شما یک وجب است
    نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

    من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
    جمله های خبــــری قید مکان میخواهند!!

    راهی شهر شما میشوم از راه خیال
    بی خیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند

    شهر پــُر می‌شود از اهل جنــون برج بـه برج
    “مهر” خواهان شما “مشتری” هر “ماه” اند!

    بــه “نظامی” برسانید که در نسخه ی ما
    خسروان برده ی کت بسته‌ی شیرین شاه اند!

    چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز
    دستهای طلب از چیدن آن کـوتاهـند

    غلامرضا طریقی

    ادامه مطلب ...
  • مهدی فرجی

    مهدی فرجی

    دامی‌ست که باید بکشاند به گناهم
    سیبی که تو انداخته باشی سرِ راهم

    «ما از تو به‌غیر از تو نداریم تمنا»
    من لال شوم از تو به‌غیر از تو بخواهم

    با عقل چه خوبی که نکردم سرِ یک عشق
    از چاله درآوردم و انداخت به چاهم

    یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم
    خورشید سفر کرد و نفهمید که ماهم

    ای ابر نکن! برکه‌ی دل‌مُرده‌یی آن زیر
    دل بسته به پیدا شدن گاه‌به‌گاهم

    مهدی فرجی

    ادامه مطلب ...
  • تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

    تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

    تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
    چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!

    بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
    تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

    برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
    برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

    همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
    برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

    اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
    برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…

    اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
    به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

    بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
    که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

    حسین زحمتکش

    ادامه مطلب ...
  • حسین منزوی

    حسین منزوی

    مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
    که جز ملال نصیبی نمی برید از من

    زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
    که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

    عجب! که راه نفس بسته اید بر من و باز
    در انتظار نفس های دیگرید از من

    خزان به قیمت جان جار می زنید اما
    بهار را به پشیزی نمی خرید از من

    شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
    عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

    نه! در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
    به لب مباد که نامی بیاورید از من

    اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
    چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

    چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
    شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

    برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
    شما که با غم من آشناترید از من

    حسین منزوی

    ادامه مطلب ...
  • نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

    نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

    نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
    خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
    .
    فقط بگو لقب “شاعری” به من ندهند
    بگو که من دل خونی ازین لقب دارم
    .
    … و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
    … و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
    .
    ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
    همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
    .
    تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
    کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
    .
    بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
    مباد بی تو بمیرم … چقدر تب دارم !

    نجمه زارع

    ادامه مطلب ...
  • دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

    دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

    دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
    دیوانه ها از حال هم اما خبر دارند

    آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
    وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند

    تنها تو که باشی کنار من، دلم قرص است
    اصلاً تمام قرصها جز تو ضرر دارند

    آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
    امنیتی که بیمه های معتبر دارند

    مردی به اینکه عشق ۱۰ زن بوده باشی، نیست
    مردان قدرتمند تنها یک نفر دارند

    ترجیح دادم لحن پرسوزم بفهماند
    کبریتهای بی خطر خیلی خطر دارند!

    بهتر فرشته نیستم، انسان بی بالم
    چون ساده ترکت می کنند آنان که پر دارند

    می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
    نادوستانم از سر تو دست بردارند!

    امید صباغ نو

    ادامه مطلب ...
  • درگذشت استاد سعید کشن‌فلاح

    درگذشت استاد سعید کشن‌فلاح

    در کمال تأسف، خبر درگذشت یکی از اساتید مبرز عرصه هنر، استاد سعید کشن‌فلاح را در حالی دریافت کردیم که نیکنامی او در هنرپروری، تأثر ما را در غم فقدان او دوچندان می‌کند.
    زنده‌یاد کشن‌فلاح که ششمین جایزه پروین اعتصامی، افتخار حضور و همراهی‌اش را در داوری بخش نمایشنامه داشت، انسانی خوبرو، توانمند و خلاق بود که شاید در عرصه هنر تئاتر، کم‌تر بتوان نظیری برای او یافت.
    بنیاد شعر و ادبیات داستانی، ضمن تسلیت درگذشت این استاد و هنرمند، برای او علو درجات و برای خانواده‌اش صبر و اجر مسألت می‌نماید.

    ادامه مطلب ...
  • شب شعر مدافعان حرم در کرمان برگزار می شود

    شب شعر مدافعان حرم در کرمان برگزار می شود

    محمد جوادحسین زاده، مدیر کل کتابخانه های عمومی استان با اعلام این خبر گفت: شب شعر مدافعان حرم استان کرمان با محوریت پاسداشت شهدای مدافع حرم (زینبیون)، ساعت ١٩ سه‌شنبه بیست و هفتم مهر ماه در محل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و با حضور جمعی از شعرای کشوری و استانی برگزار می شود.

    ادامه مطلب ...