• فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

    فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم قلب تو قله ی قاف است و زمرد ...
  • محمد چرابه

    محمد چرابه

    نفس های کسی افتاده اما لنگرش مانده است دلش راکنده دریا قایقی پشت سرش مانده است صدای تازه از بادی که ...
  • ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ

    ﻭ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ ﺣﯿﺎﻁ ﺁﺏ ﺯﺩﻩ، ﺗﺨﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ...
  • ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

    ناز تو با دیگران است و ادایت با من است شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است می روی با بهتر از ما ...
  • تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

    تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن دل اهالی این کوچه را تصرف کن قدم بزن وسط شهر با صدای بلند به عابران ...
  • گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

    گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

    گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست گفتند: هرگز لشگرت را دست او ...
  • حسین منزوی

    حسین منزوی

    مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
    که جز ملال نصیبی نمی برید از من

    زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
    که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

    عجب! که راه نفس بسته اید بر من و باز
    در انتظار نفس های دیگرید از من

    خزان به قیمت جان جار می زنید اما
    بهار را به پشیزی نمی خرید از من

    شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
    عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

    نه! در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
    به لب مباد که نامی بیاورید از من

    اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
    چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

    چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
    شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

    برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
    شما که با غم من آشناترید از من

    حسین منزوی

    ادامه مطلب ...
  • نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

    نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

    نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
    خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
    .
    فقط بگو لقب “شاعری” به من ندهند
    بگو که من دل خونی ازین لقب دارم
    .
    … و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
    … و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
    .
    ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
    همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
    .
    تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
    کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
    .
    بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
    مباد بی تو بمیرم … چقدر تب دارم !

    نجمه زارع

    ادامه مطلب ...
  • دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

    دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

    دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
    دیوانه ها از حال هم اما خبر دارند

    آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
    وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند

    تنها تو که باشی کنار من، دلم قرص است
    اصلاً تمام قرصها جز تو ضرر دارند

    آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
    امنیتی که بیمه های معتبر دارند

    مردی به اینکه عشق ۱۰ زن بوده باشی، نیست
    مردان قدرتمند تنها یک نفر دارند

    ترجیح دادم لحن پرسوزم بفهماند
    کبریتهای بی خطر خیلی خطر دارند!

    بهتر فرشته نیستم، انسان بی بالم
    چون ساده ترکت می کنند آنان که پر دارند

    می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
    نادوستانم از سر تو دست بردارند!

    امید صباغ نو

    ادامه مطلب ...
  • درگذشت استاد سعید کشن‌فلاح

    درگذشت استاد سعید کشن‌فلاح

    در کمال تأسف، خبر درگذشت یکی از اساتید مبرز عرصه هنر، استاد سعید کشن‌فلاح را در حالی دریافت کردیم که نیکنامی او در هنرپروری، تأثر ما را در غم فقدان او دوچندان می‌کند.
    زنده‌یاد کشن‌فلاح که ششمین جایزه پروین اعتصامی، افتخار حضور و همراهی‌اش را در داوری بخش نمایشنامه داشت، انسانی خوبرو، توانمند و خلاق بود که شاید در عرصه هنر تئاتر، کم‌تر بتوان نظیری برای او یافت.
    بنیاد شعر و ادبیات داستانی، ضمن تسلیت درگذشت این استاد و هنرمند، برای او علو درجات و برای خانواده‌اش صبر و اجر مسألت می‌نماید.

    ادامه مطلب ...
  • شب شعر مدافعان حرم در کرمان برگزار می شود

    شب شعر مدافعان حرم در کرمان برگزار می شود

    محمد جوادحسین زاده، مدیر کل کتابخانه های عمومی استان با اعلام این خبر گفت: شب شعر مدافعان حرم استان کرمان با محوریت پاسداشت شهدای مدافع حرم (زینبیون)، ساعت ١٩ سه‌شنبه بیست و هفتم مهر ماه در محل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و با حضور جمعی از شعرای کشوری و استانی برگزار می شود.

    ادامه مطلب ...
  • حمیدافسرده ریوار

    حمیدافسرده ریوار

    در انجماد ذهنهای یخ زده، دیشب
    محموله ی فکرم به راهبندان و بهمن خورد!

    در من خدایی در گذار از ابر چشمانت
    به گاردهای محکمی در عصر آهن خورد!

    در من زمستانی هوایی سخت طولانیست!
    تقویم یعنی فصلهای سرد در پیشم

    در کنج ذهنم ـروزن نوری به شب تابید
    زنگوله ی ناقوس پر هشدار در من خورد!

    در این سیاچاله که عمقش قبر تاریخ است
    سربازهای بیشماری دفن میگشتند

    در باور بی دینی این انتحار فهم
    ترکش به چشم انتظار صبح روشن خورد

    ای بی نوای خسته و وامانده از هر جا
    ای آسمان در اسارتهای بدخیمم

    با من بگو چندین پرنده خودکشی کردند
    ـتا در قفس ها مرغ عشقی آب و ارزن خورد ؟

    چندین خدا از پلک چشمان تو می افتند
    وقتی حضور یاس پررنگ است در منطق؟ !

    چندین چرای فلسفی در بطن آغوشت
    شک را به باور میرساند و مهر قطعن خورد؟ !

    دیوانه ام ـ من را به دست عاقلان نسپار
    عاشق شدن ـ این روزها برهان نمیخواد

    وقتی زلیخایی ـ عزیز مصر خواهد شد-
    آن کس که کنعانش فریب گرگ و پیرهن خورد!

    در صبحگاهی از جنون در جای جای شهر
    بانگ انالحق گفت شعرم… من به من آشفت!

    چندین گره در هم تنیده سرنوشتم تا
    اندازه و قطر طنا…ـ به قطرگردن خورد !

    حمیدافسرده ریوار

    ادامه مطلب ...
  • شهرام نصیری

    شهرام نصیری

    تن برای عاشقی تبدار باشد بهتر است
    بین ما این خانه بی دیوار باشد بهتر است

    دوستت دارم اگر چه واژه ی خوبی است لیک
    بیشتر اما چو در رفتار باشد بهتر است

    زلف خود را پهن کن بر صورتم دارم بزن
    گردن عاشق اگر بر دار باشد بهتر است

    ناز آهویی چو تو جای خودش دارد ولی
    بوسه از روی تو بی اصرار باشد بهتر است

    تایش مهتاب بر رویش، سرش بازوی من
    لذتی دارد ولی بیدار باشد بهتر است

    هر کسی را قدرت پاشیدن هر رایطه است
    آدمی را فکر اگر معمار باشد بهتر است

    دوش گفتم شیخ ، راه وصل خیلی مشکل است
    گفت فرزندم اگر دشوار باشد بهتر است

    می نوازد روح را گردش به هر جایی ولی
    هر سفر بر هر کجا با یار باشد بهتر است

    شهرام نصیری

    ادامه مطلب ...
  • مرتضی قلی زاده بابک

    مرتضی قلی زاده بابک

    سوت و کورم تو نباشی شبِ تار است دلم
    مثلِ معتادِ به تریاک خمار است دلم

    دلِ من مثل اناری است که در دستِ شماست
    خون آن می خوری و تحتِ فشار است دلم

    فصل هر فصل که باشد من از آن بی خبرم
    بی تو همواره خزان با تو بهار است دلم

    ماهیِ قرمزِ لب های تو شیطان شده است
    گربه ای عاشق و دنبالِ شکار است دلم

    تا ببازم همه ی زندگی ام را هستم
    شرط بازی تویی و اهلِ قمار است دلم

    مرتضی قلی زاده بابک

    ادامه مطلب ...